شطحيات عموقاسم




2
سلام! خيلی وقته که سلام نکردم. ميگن سلام سلامتی مياره. من هم اميدوارم که اينطور باشه. ديشب توی تالار دانشکده برق يه شب‌شعربرگزار شده بود، من هم به محض اينکه مسابقه مقدماتی روباتيک که توی تالار چمران(فنی پايين) داشت برگزار می‌شد، تموم شد، فرتی اومدم بالا که شب‌شعر رو از دست ندم و خوشبختانه طبق عادت مالوف، شب شعر تاخير داشت و من اوايلش رسيدم. راستشو بخواين خيلی دلم برای شب‌شعرای قديم تنگ شده. نمی‌دونم چرا ولی اين شب‌شعرا ديگه اون شب‌شعرای هميشگی نيست... بگذريم، جاتون خالی، بچه‌ها بودن، من هم دلم کلی گرفته بود. شب‌شعر تموم شد و من هم با خانم شيخی (از بچه‌های متال) کلی شعر خونديم، کلی از اولين شعرامون رو خونديم، براش حرف زدم، گفتم که امروز همه غريبه بودن، همه دور بودن، همه مثل سابق نبودن، مخصوصا... کلی برام حرف زد، کلی ناراحت شد و... خلاصه طفلی نمی‌دونست که من می‌دونم که اون چی می‌گه ولی من درد ديگه‌ای دارم که به دست اين و اون حل نمی‌شه. به هر حال خيلی ازش ممنونم. آره پيدا می‌شن آدمايي که بدن هيچ چشمداشتی به حرفای آدم گوش بدن و ...
يکی بايد بيايد
وشعرهای مرا
به خودش
تقديم کند
بی انتظار نگاهی
بی انتظار آغوشی ...
می‌گفت که من برای کسی حرف نمی‌زنم چون ملت وقتی به حرفای آدم گوش مي‌دن فقط سرشون رو تکون ميدن و ... ديگه چيزی نگفت...
راستی! فردا اول ماه رمضونه. ماه رمضونی که هر سال عجيب روی من تاثير می‌ذاشت، ماه رمضونی که خيلی به گردن من حق داره، ماه رمضونی که... ماه رمضونی که خيلی چاکرشم.

H   O   M   E

پنجره عمو